همت بلند عجوزه بني اسرائيل و حضرت موسي (ع)

سامانه تلاوت آیات وحی

همت بلند عجوزه بني اسرائيل و حضرت موسي (ع)
ارسال نظر(0)

 

 

همت بلند عجوزه بني اسرائيل و حضرت موسي (ع)

 

 

 

       در روایات نقل شده که پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در سفری در بیابان به چادر نشینی برخورد، چادر نشین حضرت را شناخت، بسیار پذیرایی کرد. هنگام خداحافظی، رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او فرمود: هرگاه از ما چیزی بخواهی از خدا می‎خواهیم که به تو عنایت کند؛ او در جواب گفت: از خدا بخواه شتری به من بدهد که موقع حرکت، اثاثیه خود را بر آن بگذارم و چند گوسفند به من عطا کند که در این صحرا آنها را بچرانم، و از شیرشان استفاده کنم. حضرت آنها را از خدا تقاضا نمود. خداوند هم تقاضای حضرت را برآورد. در این هنگام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب خود رو کرد و فرمود: ای کاش این مرد نظر و همتش بلند بود و مثل عجوزه بنی اسرائیل، خیر دنیا و آخرت را از ما می‎خواست تا آن را از خدا می‎خواستم، و خدا به او می‎داد، اصحاب تقاضای بیان قصه عجوزه بنی اسرائیل را نمودند. حضرت داستان عجوزه را به طور مشروح برای اصحاب شرح دادند. در این روایت است که آن عجوزه سه حاجت خواست و برآورده شد: 1. جوان شود 2. همسر موسی گردد 3.  در بهشت هم همسر موسی باشد .

(به نقل از حیاه الحیوان دمیری)

سمبل های موجود در داستان حضرت یوسف(ع) :

 

یك طرف داستان، حضرت یوسف علیه السلام سمبل زیبایى در جهان قرار داشت كه در این درگیرى در اوج جوانى و هیجان شدید غریزه شهوت بود؛ یعنى در فضایى قرار داشت كه میلیون‏ها نفر شكست مى‏ خورند. بیشتر آنهایى كه در این فضا قرار گرفتند، اگر مؤمن هم بودند، چند دقیقه صبر كردند، اما اكثراً شكست خوردند.

ولى این زیباى نمونه، در اوج جوانى و اوج هیجان شهوات، در برابر طنّازى، حیله‏ گرى، فتنه‏ گرى و آسیب رسانى زن جوانِ مشركِ بریده از خدا، هفت سال، شبانه روز مقاومت كرد و دامن پاك الهى او آلوده نشد و مارك شیطانى به او نخورد.

در اوج مقاومت با قدرت ظالمانه بانوى كاخ، زن نخست وزیر، نُه سال محكوم به زندان مى‏ شود و در زندان روحیّات عجیبى را از عالم ملكوت كسب مى‏ كند و روزى كه آزاد مى‏ شود، لایق مى‏ شود نه عزیز مملكت مصر، بلكه عزیزِ مصرِ وجود شود و خداوند متعال چند هزار سال، این داستان گم شده را از لابلاى تاریخ فراموش شده و از پرونده روزگار بیرون بیاورد و محور بیش از صد آیه قرارش دهد و در قرآن مجید، كتابى كه تا قیامت جاوید خواهد ماند، نام و داستان او را بگنجاند. این علت «أَحْسَنَ الْقَصَصِ‏» بودن این داستان است.

 

توجه ویژه خدا به بعد از درگیرى یوسف علیه السلام و زلیخا :

 

آنچه را كه در این بحث مى‏ بینید، كه به نظر بسیار مهم مى‏ رسد و همه دقایق و لطایفش در آیات قرآن كریم است، نگاه پروردگار به بعد از این جریان است، نه قبل از آن. همه این مسائل براى بعد از هیجان شهوات و درگیرى حضرت با این زن و مقاومت هفت ساله و حفظ دامن خود در تمام حیات از آلودگى است.

تمام نگاه خاص پروردگار به حضرت یوسف علیه السلام به خاطر بعد از این جریان است. البته قبل از این جریان، پروردگار عالم به او نظر دارد، اما فقط به عنوان فرزند كوچك حضرت یعقوب علیه السلام، یعنى از زمانى كه حضرت یوسف علیه السلام به دنیا آمد، تا زمانى كه با این زن ناخواسته روبه ‏رو شد و به صورت غلام زرخریدى كه همه راه‏هاى فرار به روى او بسته شده است و نمى ‏تواند جایى برود و آزادى ندارد، تا زمانى كه ناخواسته او را در فضاى كاخ قرار مى‏دهند و در خلوت كاخ به عنوان غلامِ شوهر این زن و خدمت كار او قرار مى‏ دهند.

مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراکم) بر بنی اسرائیل طلوع نکرد (هرگاه میخواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم میکردند) به حضرت موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد که استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم کرد

نگاه پروردگار به او از زلیخا به بعد شروع مى‏ شود، تا آنجایى كه روزگار فراق تمام مى‏ شود، حضرت یعقوب علیه السلام و فرزندانش وارد مصر مى‏ شوند و به شدّت مورد احترام حضرت یوسف علیه السلام قرار مى‏ گیرند و او نیز در اوج كرامت و بزرگوارى از ظلم‏هاى ده برادر خود گذشت مى‏ كند و داستان دیگر تمام مى‏ شود .

 

ماجرای قبر حضرت یوسف(ع) چه بود؟ 

 

حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا کرده و عزّت فوق العاده‎ای نزد مردم مصر داشت که پس از فوتش بر سر محل به خاک سپاریش نزاع شد. هر طایفه‎ای می‎خواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مایه برکت در زندگی‎شان باشد.

بالاخره رأی بر این شد که جنازه یوسف را در رود نیل دفن کنند، زیرا آب رود که از روی قبر رد می‎شد مورد استفاده همه قرار می‎گرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و برکت وجود پاک حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎رسیدند .

جنازه حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن کردند تا زمانی که حضرت موسی ـ علیه السلام ـ می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن کردند، تا به وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ عمل شده باشد. خداوند به پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ خطاب نموده و می‎فرماید:

 « ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحِیهِ إِلَیکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یمْکُرُونَ؛ اینها از اخبار غیبی است که به تو وحی کردیم، تو نزد برادران یوسف نبودی در آن موقعی که مکر کردند (تا یوسف را به چاه بیفکنند).» 1

 « لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَبْصار...؛ در داستان‎های ایشان ( یوسف و یعقوب و برادران یوسف و داستان‎های پیامبران دیگر)، درسهای آموزنده‎ای برای صاحبان بصیرت است.» 2

این داستان‎ها حاکی از واقعیتهای حقیقی است، نه آن که آنها را ساخته باشند. 3

جالب توجه این که: مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراکم) بر بنی اسرائیل طلوع نکرد(هرگاه میخواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند وگرنه راه را گم میکردند) به حضرت موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد که استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم کرد.

موسی ـ علیه السلام ـ پرسید که چه کسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. موسی ـ علیه السلام ـ دستور داد که آن پیرزن را که از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند. حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به او فرمود: « آیا قبر یوسف را می‎شناسی؟ »

پیرزن عرض کرد: آری .

حضرت موسی ـ علیه السلام ـ فرمود: ما را به آن اطّلاع بده .

او گفت: اطلاع نمی‎دهم مگر آن که چهار حاجتم را بر آوری :

اول: این که پاهایم را درست کنی .

دوم: اینکه از پیری برگردم و جوان شوم .

سوم: آن که چشمم را بینا کنی .

چهارم: آن که مرا با خود به بهشت ببری .

این مطلب بر موسی ـ علیه السلام ـ بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد، حوائج او را برآور. حوائج پیر زن برآورده شد. آن گاه او مکان قبر یوسف ـ علیه السلام ـ را نشان داد.

موسی ـ علیه السلام ـ در میان رود نیل جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را که در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آنگاه ماه طلوع کرد. از این رو، اهل کتاب، ‌مرده‎های خود را به شام حمل کرده و در آن جا دفن می‎کنند.4

جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را (بنابر مشهور) کنار قبر پدران خود دفن کردند. اینک در شش فرسخی بیت المقدس، مکانی به نام قدس خلیل معروف است که قبر یوسف ـ علیه السلام ـ در آن جا است.

 

عمل نیک، بی پاداش نمی ماند :

 

حُسن عمل و نیکوکاری این نتایج را دارد که خداوند پس از حدود چهار صد سال با این ترتیبی که خاطر نشان شد، طوری حوادث را ردیف کرد، تا وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به دست پیامبر بزرگ و اولوا العزمی چون حضرت موسی ـ علیه السلام ـ انجام شود، و به برکت معرّفی قبر یوسف ـ علیه السلام ـ به پیر زنی آن قدر لطف و عنایت گردد . 5

آری، یوسف ـ علیه السلام ـ بر اثر پرهیزکاری و خدا ترسی، آن چنان مقام ارجمندی در پیشگاه خدا پیدا کرد که در روایت آمده : هنگامی که پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در شب معراج، به آسمان سوم رسید، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آن جا به گونه‎ای دید که:

 « کانَ فَضْلُ حُسْنِهِ عَلی سایرِ الْخَلْقِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ لَیلَهِ الْبَدْرِ عَلی سایرِ النُّجُومِ؛ زیبائیش نسبت به سایر مخلوقات، همانند زیبایی ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.» 6

 {صلوات+عج}

پی نوشت ها:

[1] . یوسف، 103.

[2] . یوسف، 111.

[3] . مجمع البیان، ج 5، ص 262ـ266.

[4] . علل الشرایع، ص 107؛ بحارالانوار، ج 13، ص 127.

[5] . روايت پيامبر اكرم ( ص) در صدر مطلب

 [6] . بحارالانوار، ج 18، ص 325.

 

 

 


 

چكيده اي از قصه حضرت يوسف(ع)

 

  حضرت یوسف (علیه السلام) از پیامبران الهی است. نام آن حضرت در قرآن کریم 26 بار ، در زبور داوود 4 بار  و در انجیل یوحنا 1 بار آمده است. حضرت یوسف (علیه السلام) نزد مسلمانان به سبب زیبایی و حسن صورت توأم با پرهیزگاری مشهور است. در حدیث آمده است که «یوسف از زیباترین مردم زمان خود بود».

 تورات نیز می گوید: «یوسف، نیک اندام و خوش منظر بود». چنان که در شرح زندگی حضرت یعقوب (علیه السلام) آمده است، آن حضرت 12 پسر داشت که کوچک ترین آن ها یوسف (علیه السلام) بود و چون نزد پدر عزیزتر بود، برادران بر او رشک بردند و به بهانه ای او را از پدر جدا کردند و در صحرا به چاهی افکندند. کاروانی از اسماعیلیان که از آن حدود می گذشت،  یوسف (علیه السلام) را یافت و با خود به مصر برد و در بازار برده فروشان، به بهای اندکی به درباریان عزیز مصر فروخت .
یوسف (علیه السلام) سال ها در کاخ عزیز مصر به سر برد و جوانی رشید و زیبا شد، آن چنان که زلیخا ــ همسر عزیز مصر ــ شیفته ی جمال و زیبایی یوسف گردید و او را به خود فراخواند، اما آن پیغمبر خدا، تقوا پیشه ساخت و از امتحان الهی سربلند بیرون آمد. یوسف (علیه السلام) به دستور زلیخا به زندان افتاد و چند سال بدین منوال گذشت تا آن که به اذن خدا حقیقت معلوم شد و یوسف تبرئه گردید و به سبب صداقت و لیاقت، به منصب وزارت رسید.
در همان ایام در سرزمین کنعان، قحطی و خشکسالی بود، پس برادران یوسف برای خرید گندم راهی مصر شدند و به نزد عاملان یوسف (علیه السلام) آمدند و یوسف (علیه السلام) ایشان را دید و شناخت، اما آن ها او را نشناختند. برادران یوسف، کالای خود را خریدند و به مصر بازگشتند، اما چون بار خود را گشودند، نقدینه ی خود را در میان گندم ها یافتند و متحیر شدند. یعقوب پیغمبر (علیه السلام) که سال ها در فراق یوسف گریسته و نابینا شده بود، پس از چندی فرزندان خود را دوباره برای خرید غَلّه به مصر فرستاد و از آن ها خواست تا درباره ی برادرشان ــ یوسف (علیه السلام) نیز جست و جو کنند تا اگر زنده باشد، نشانی از او پیدا کنند.
پس آن ها دوباره به مصر آمدند و به خدمت یوسف رسیدند و تقاضای خرید گندم کردند. یوسف (علیه السلام) ایشان را پدیرفت و خود را به برادرانش شناساند و آن ها را مورد عفو و بخشش قرار داد. برادران یوسف به مصر بازگشتند و خبر سلامتی یوسف (علیه السلام) را به پدر رساندند و او را برای دیدار با فرزند به مصر بردند  و یوسف به استقبال آمد و بدین گونه دوران حزن و فراق ایشان پایان یافت. یوسف (علیه السلام) هفده سال به همراه پدرش در مصر زیست و چون یعقوب (علیه السلام) درگذشت، یوسف (علیه السلام) بسیار بر او نوحه سرایی کرد  و جسد مومیایی شده او را مطابق وصیتش به جوار اجدادش ــ ابراهیم و اسحاق (علیهما السلام) ــ در الخلیل انتقال داد و مدفون ساخت.
   خداوند دو پسر به نام میشا (در تورات: مِنَسَّه) و اِفریم به یوسف (علیه السلام) عنایت فرمود. عمر حضرت یوسف صدیق (علیه السلام) در روایت های اسلامی 120 سال  و در تورات 110 سال ذکر شده است. سرانجام حضرت یوسف (علیه السلام) در سرزمین مصر از دنیا رفت و به برادران و خاندان خود وصیت کرد و ایشان را سوگند داد که پس از مرگش، جسد او را از آن جا ببرند.  «پس او را روغن بَلسان مالیده، در مصر به تابوتی گذاشتند». تاریخ وفات حضرت یوسف (علیه السلام) بر اساس محاسبات سال شماری کتاب مقدس، مقارن سال 1805 ق.م تخمین زده شده است. بدن مطهر او قریب 300 سال در سرزمین مصر مدفون بود تا آن که در دوره ی نبوت حضرت موسی (علیه السلام)، خداوند به او وحی فرمود که جسد حضرت یوسف (علیه السلام) را برگرفته، با خود از مصر بیرون برد. تورات نیز می گوید: «و موسی استخوان های یوسف را با خود برداشت، زیرا [یوسف] به بنی اسرائیل سوگند محکمی داده [بود]»؛  اما موسی (علیه السلام) قبل از ورود به فلسطین از دنیا رفت و انجام این امر بر عهده وصی او ــ حضرت یوشع بن نون (علیه السلام) ــ نهاده شد و آن گاه که قوم بنی اسرائیل به رهبری حضرت یوشع بن نون (علیه السلام) از سمت شرق وارد فلسطین شدند، بدن حضرت یوسف (علیه السلام) را در نزدیکی نابلُس به صورت موقت دفن کردند. در کتاب یوشع نبی (علیه السلام) آمده است: «استخوان های یوسف را که بنی اسرائیل از مصر بیرون آورده بودند، در شِکم (نابلس) ــ در حَصّه ی زمینی که یعقوب از بنی حَمّور به صد پاره نقره خریده بود ــ دفن کردند و آن میراث یوسف گردید».
مسلمانان و یهودیان درباره ی مدفن حضرت یوسف (علیه السلام) با یکدیگر اختلاف دارند، چرا که یهودیان با استناد به متن تورات، مدفن حضرت یوسف را در قریه «بَلاطه» در 1 کیلومتری نابلس می دانند، اما مسلمانان با استناد بر متون اسلامی معتقدند که چون بنی اسرائیل در هنگام ورود به فلسطین در حال جنگ و درگیری بودند، لذا جسد حضرت یوسف (علیه السلام) به صورت موقت در نابلس مدفون ساختند و چندین سال بعد که بنی اسرائیل در فلسطین پراکنده شدند و قدرتمند گردیدند، بدن حضرت یوسف (علیه السلام) را از نابلس به الخلیل منتقل کردند و در جوار اجداد طاهرینش به خاک سپردند.

 

{صلوات+عج}


نویسنده : ashabequrani
تاریخ : پنج‌شنبه 04 تیر 1394
زمان : 08:18


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران